اطلسی های تر

تاس آخر

چهارشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۹، ۰۲:۲۸ ب.ظ

تاریکی رعب انگیز دریا از یک سو و هراس وقوع حادثه ای  پیش بینی نشده میان آب های سیه فام از سوی دیگر خواب را از چشمانم ربوده بود. بین راه بی آنکه بخواهم پلک هایم از فرط خستگی داشتند روی هم می افتادند. نیمه های شب بود که با تعدادی از پناهجویان در تاریکی، دور از چشم گزمه ها از کمپ موریا تا ساحل جزیره لسبوس از میان جنگل های بکر، راهپیمایی کرده بودیم. دو نفر از قاچاق برها تا ساحل جزیره ما را همراهی کردند سوار قایق ها که شدیم تعدادی پناهجوی بی پناه بودیم که باید بخت یاری مان می کرد تا سلامت و البته زنده به ساحل مقصد برسیم. هم سفرهایم را نمی دانم اما حال و روز من شبیه آدمی است که با همه دار و ندار و جانش در کازینو پای میز قمار نشسته. اگر طعمه دریا نشویم، اگر گارد ساحلی دستگیرمان نکند و اگر خشکی رخ بنماید قمار را برده ام. همینکه تاس آخر را می اندازم با تکان های ریز قایق خواب از سرم می پرد. آسمان با توده ای ابر سیاه پیش رویم جان می گیرد گویی دهان باز کرده برای بلعیدنم. از تاریکی محض دریا خبری نیست هوای گرگ و میش صبحگاهی رنگ آب را شفاف کرده. چشم می گردانم سوسوی انبوه چراغ ها در ساحل، نویدبخش این است که از مهلکه گریخته ایم و اکنون در ساحل امن، سایه هایی از نور و روشنایی با رقص روی موج های ریز دریا به استقبال مان آمده اند. تاس آخر تاس شانس بود. تاس زندگی دوباره؛ اما نمی دانم بار دیگر به کازینو خواهم رفت یا نه!

  • زهرا خدری

مهاجر

دوشنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۹، ۰۷:۰۰ ق.ظ

چمدان ها را گوشه اتاق گذاشت. برای آیدا هم خودش چمدان بسته بود. تا پرواز چند ساعتی وقت داشت توی این چند روز حسابی از کت و کول افتاده بود اما ترجیح می داد دستش به کار بند باشد. وقتی مشغول بود فکری نمیشد. دست خودش نبود ذهنش مدام به گذشته عقب گرد می کرد، به وقت هایی که آیدا توی خانه بود. این فکر که چطور راضی شده بود همه دارایی اش از دار دنیا، راهی غربت شود عذابش می داد. اصلا نفهمید کی و چطور چوب حراج زد به همه زار و زندگی اش تا آیدا را از مرز رد کند. خیال می کرد اینجا جهنم است و آن ور آب بهشتی که برای دخترش آغوش خوشبختی باز کرده. اشک امانش نمی داد. بی آنکه بخواهد تند تند از چشم های غم زده اش می سرید روی گونه هایش. تصنیف غمگنانه ای از گوشی موبایلش روی عسلی کنار تخت پخش می شد. خود کرده را تدبیر نیست. توی این یک سال یک چشمش اشک بود یک چشمش خون. حالا دوباره زخم یک ساله اش سر باز کرده. هق می زند و آه می کشد. از همان روزی که یکی یک دانه اش را با خواهرزاده ها و برادر زاده هایش به آن سفر نفرین شده فرستاد؛ به همان سفر غیر قانونی بی بازگشت، آدم سابق نشد؛ همان آدم خودساخته ای که از مردهای زندگی اش شانس نیاورد اما زندگی خودش و دخترش را که ماحصل ازدواج سومش شد جمع کرده بود. حالا او را چه ناباورانه به آب های اژه داده. یکی دوبار رفت یونان تا دست کم پیکر بی جان جگرگوشه اش را با خود بیاورد اما کاری از پیش نبرد. گفته بودند قایق هاشان نزدیک ساحل غرق شده اند. توی این رفتن و آمدن ها نه پیکر غرق شده آیدا پیدا شد نه اثری از زنده و مرده جوان های فامیل بود. جایی نبود که کورسوی امیدی بدرخشد و نرفته باشد. انگار هیچ کدام شان هیچ وقت توی این دنیا نبوده اند. تاب ماندن نداشت. دلش می خواست جایی باشد که آیدا سودایش را در ذهن می پروراند. چند ساعتی تا پروازش به مقصد ترکیه نمانده بود. قاب عکس دو نفره شان روی میز عسلی بود. همان عکسی که با هم توی جشن فارغ اتحصیلی برادرزاده اش گرفته بودند دندانپزشکی خوانده بود. ایده مهاجرت جوان های فامیل را او داد. نگاهش را به نگاه آیدا پیوند می دهد. پرده اشک، تصویر آیدا را محو کرد. صدای غم انگیز تصنیف چنگ می انداخت به دلش. هوای اتاق سرد نبود اما سرما از درون لرز انداخته بود به جانش. هق هق اش حالا ناله ای ضعیف و جان سوز بود. اشک هایش بندآمده و پلک هایش روی هم افتاده بود. تا بلند شدن پروازش یکی دو ساعت بیشتر وقت نداشت. عقربه های ساعت بی اعتنا به زنی که توی دریای غم دست و پا می زد تند تند پی هم می دویدند.  انعکاس صدای خنده های آیدا از اعماق آب با تیک تاک عقربه های ساعت در هم آمیخته بود. صدای تصنیف همچنان توی اتاق می پیچید.

  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۲۴ شهریور ۹۹ ، ۰۷:۰۰
  • زهرا خدری

خانه ای از جنس محبت

پنجشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۹، ۱۰:۲۵ ب.ظ

خانه پیش از آنکه مأمنی باشد برای جسم، جان­پناهی است برای روح. در کوچه پس کوچه­های خاطرات قدم می­زنم. از شهر به آبادی می­رویم. به خانه­ای که بیشترین بوسه­ها و نوازش­ها در آنجا، بر تن روح و جسمم نشسته، عمارتی گلی که حالا ویرانه­ای بیش نیست. آدم­هایش به دیار جاودانگی سفر کرده­اند اما خاطره­شان در خیالم همچنان بنایی آباد و پابرجاست. بنایی از جنس محبت خالص. به در دو لنگه بزرگ و چوبی­اش، کوبه­ای فلزی آویزان است. دو طرف درگاه دو سکوی مسقف بزرگ به اندازه یک اتاق قرار دارد برای گپ و گفت‌شان؛ شاید هم شب نشینی­های اهل آبادی. دخترک وجودم با آن دامن چین­دار از درگاه، توی سرای بزرگ خانه می­رود. چشمانش دو­‌دو می‌زند برای دیدن غاز­ها و مرغ و خروس‌هایی که زیر تک درخت همیشه سبز کور(کهور)، توی دل سرا آرام گرفته‌­اند. شیطنتش پر می‌کشد به سوی دسته غازها. صدای دویدنش چرت نیم­‌روز‌شان را آشفته می‌کند. از روی مخمل زرد ­رنگ بابونه‌های وحشی بلند می‌شوند و وهچیره‌کشان به این سو و آن سو می‌روند. آدم‌های عمارت روی آب‌­انبار، جلوی اتاق مجلسی دور هم نشسته‌­اند و بساط چای و قلیان‌شان به راه است. طنین صداشان گرم است  و دریای چشمان‌شان آکنده از موج‌های ریز مهربانی. پله‌های آب‌­انبار را بالا می‌رود. از ساحل آرام چشمان‌شان عبور می‌کند. لت در را می‌گشاید. در با صدای غژی باز می‌شود. نگاه دخترک توی اتاق می‌چرخد. از تاقچه‌های طاقی­ شکل دور تا دور اتاق تا تیر و تکل چوبی توی سقف می‌گذرد. در دیگری آنسوی اتاق است. در را می‌گشاید. در رو به دشت وسیع پشت عمارت باز می‌شود. از ­پله‌ها پایین می‌رود. سمت راست عمارت دو نخل بلندبالا قد کشیده است. گله گوسفندان، تازه از چرا بازگشته. کنار چاه آب، سرشان را از فرط تشنگی توی آبشخور فرو برده‌اند. دخترک راهش را به سمت جاده خاکی باریکی کج می‌کند . قبرستان آبادی انتهای جاده است. روی سنگ قبر آدم‌های عمارت فاتحه می‌خوانم. دخترک لابلای قبرها بازیگوشی می‌کند. بلند می‌شوم خاک‌های روی لباسم را می‌تکانم. پر روسری‌ام در باد می‌رقصد.  از دور به عمارت دوست داشتنی دخترک خیره می‌شوم. تلی از خاک پیش رویم جان می‌گیرد. شاید همه دوست داشتن‌های بی­ دریغ را باید لابلای خشت‌های خانه‌های گلی جستجو کرد


  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۰۹ مرداد ۹۹ ، ۲۲:۲۵
  • زهرا خدری

سراب

يكشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۹، ۰۴:۴۷ ب.ظ


عکس: میلاد جلیلیان

خسته و بی رمق و آش و لاش از کتک کاری چند لحظه قبل، گوشه ای از خیابان چمباتمه می زند. اعضای گروه به او هشدار داده بودند که اگر بخواهد کمپ را ترک کند و از گروه جدا شود عواقبش را هم باید به جان بخرد. خدا می داند اگر پلیس تیرانا به دادش نرسیده بود چه بر سرش می آوردند. تن تکیده و استخوانی اش را به آغوش می کشد. سوز سرمای زمستان؛ شاید هم سوز غربت به مغز استخوانش نفوذ کرده و پالتوی زهوار دررفته اش هم مانع لرزش تن نحیفش نمی شود. کوله پشتی و لباس های خاکی اش به او دهن کجی می کنند. لعنتی ها تا می خورد از خجالتش درآمدند. خودش هم می دانست بازگشتش بی تاوان نخواهد بود اما او پی همه چیز را به تنش مالیده. مرگ یکبار، شیون هم یکبار. کم نبودند هم قطارانی که همان ابتدا نادم و پشیمان بازگشتند و بخشیده شدند. از وقتی پس از سال ها بی خبری، از کمپ با خانواده اش تماس گرفته، طاقت از کف داده. دلش عجیب بی قرار است مثل پرنده توی قفس هوای آزادی دارد.هوای وطن. هوای آغوش پدر و مادری که هجر یوسف گمگشته شان، چشمه جوشان اشک دیدگانشان را خشکانده. سرما به استخوان هایش سوهان می کشد و بیشتر توی خودش جمع می شود. سرش را توی کوفیه دور گردنش فرو می برد. تنها یادگاری که از خانه پدری برداشته بود همین کوفیه آویزان شده پدر روی جالباسی جلوی در بود. اوایل، توی اردوگاه وقتی دلتنگ می شد می بوییدش. بوی پدرش را می داد. بوی زادگاهش را. انگار این یک تکه پارچه بند نافی بود وصل به همه تعلقاتش در گذشته. دلش نیامده بود آن را قطع کند. عمری گذشته و کوفیه دیگر بوی پدر را نمی دهد. او هم پسر هفده ساله سال های دور نیست. دیگر به سراب اعتقاد ندارد. سراب هیچگاه کسی را سیراب نکرده. دویدن به سوی سراب ، تقلایی است بیهوده که عطش ات را بیشتر می کند. خاک های روی لباسش را می تکاند. کفش هایش هم بی نصیب نمانده. از توی کوله پشتی شیشه واکسش را بیرون می آورد و به سختی کفش هایش را دوباره برق می اندازد. کوله اش را برمی دارد. استخوان هایش از درد ناله می کنند اما باید خودش را به سفارت برساند.

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۲۵ خرداد ۹۹ ، ۱۶:۴۷
  • زهرا خدری

غم کبوتر جلد کالبد آدمی است

يكشنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۹، ۰۱:۴۵ ب.ظ



عکس: میلاد جلیلیان

گاهی باید توی کوچه پس کوچه های خاطرات کودکی یک جای خالی باشد که کودکانه دلتنگی هایت را به آغوش بکشد، یک جایی که شعر و شور و ترانه داشته باشد، جایی که اندوهت را گره بزنند به اندوهشان و شادمانه زنجیری ببافند از غم. زنجیری بلند که بشود سیاهی را با آن به بند کشید و پشت کوهای دور انداخت و عمو زنجیربافی هم باشد که غم را از تو دور کند. خیال کودکانه قشنگی است. فقط یک خیال! غم، کبوتر جلد کالبد آدمی است. پشت کوهای دور هم بیندازی اش، راه بلد است. بازمی گردد. 

بد نیست اگر به رسم کودکی، دستان دلمان را گره بزنیم به دستان عمو زنجیربافی که بلد باشد اندوهمان را زنجیری ببافد. زنجیری که طومار سیاهی را در هم بپیچد، به امید روزهای سپید!

  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۳۱ فروردين ۹۹ ، ۱۳:۴۵
  • زهرا خدری

غمزه بهار

يكشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۸، ۰۵:۵۶ ب.ظ

نگاهت را از چنگال کابوس های دهشتناک بستان و به آغوش صبح بسپار. بی تردید چشم روشنی صبح، تحقق رویایی زیباست. اکنون غمزه بهار میهمان چشمان خریدار توست. با مهر با لبخند به شکوفه ها و شقایق، عندلیب و پرستو، به بهار خوشآمد بگو. با رقص قبای سبز بهار در نسیم برقص. با آواز چوپان در چمنزار، سرود زندگی را زمزمه کن. عطر زنبق ها و بابونه های وحشی را بغل بزن و فصل نو را به خانه دلت دعوت کن. جانا! خورشید همچنان از پشت پرچین تاریکی طلوع می کند. هیاهوی گنجشک ها همچنان از پس پنجره خواب، بیدارباشی دل انگیز برای شروعی دوباره است. بهانه ها کم نیست برای سرودن زندگی؛ فقط گاهی گم می شوند لابلای اطلسی های باغچه، روی بال پروانه، توی سنگینی سیال "دوستت دارم ها"، روی گلخند مهربانی ها.

  • موافقین ۲ مخالفین ۰
  • ۲۵ اسفند ۹۸ ، ۱۷:۵۶
  • زهرا خدری

سالگرد پاییزی

يكشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۸، ۰۶:۲۴ ب.ظ


با خود وعده کرده بودم پاییز امسال هم به آنجا بروم. باغی ست پر از دار و درخت. درخت های قشنگی که نام شان را نمی دانم اما پاییز که می رسد عجیب دل می برند.

سال گذشته، اوایل پاییز پس از آن بیماری سخت، وقتی مرگ را پشت سر گذاشتم. زندگی بار دیگر مرا در آغوش گرفت. ضعف حاصل از بیماری ناتوانم کرده بود. باید دوباره سر پا می شدم. باید توان از دست رفته ام را باز می جستم. با قدم های کوتاه، سلانه سلانه تا آنجا رفتم. گام هایم سست و بی رمق بود. خس خس، ریتمی ناموزون به نفس هایم داده بود اما چهره ام طرح تبسم داشت و معجزه ی زندگی دوباره مرا به خلسه سکوت و آرامش برده بود. گه گاهی عکس های آن روز را مرور می کنم. کمی زیر چشمانم گود افتاده و لاغرتر شده ام اما دختر توی عکس ها آدم دیگری ست. با این ماجرا بزرگ شده چشمانش را شسته و جور دیگر می بیند.

باری، من زنده ام و این روزها بیشتر به آسمان نگاه می کنم، بیشتر خود را در آغوش می کشم و بیشتر لبخند می زنم.

روز موعود فرا رسید. مسیری را که برای رسیدن به باغ، سال گذشته افتان و خیزان آمده بودم با قدم های استوار و بلند طی کردم. هرچه نزدیک تر می شدم حسی آشنا وادارم می کرد چشمانم را ببندم و هوای باغ  را که آکنده از بوی پاییز بود نفس بکشم. نفسی عمیق و جان دار. نفسی که پاییز گذشته بازی عجیبی به راه انداخته بود. می رفت و با ناز می آمد و قوتی نداشت. اکنون با چشمان بسته هم می توانم تن بی برگ درختان و پرهای طلایی فرو هشته شان  را تصور کنم.

پرهای طلایی فرو هشته؟! گاهی فراموش می کنم وسط یک روزمره ساده دست از تصویر سازی شاعرانه بردارم. طبیعت آدم را به وجد می آورد و اختیار از کف ت می رباید. دلم می خواهد زیبایی اش را در ناب ترین واژه ها و عبارت ها بریزم. حال، پاییز هزار رنگ که جای خود دارد. 

روی تن تک تک  درختان باغ دست می کشم حس می کنم تن شان نبض دارد. روی برگ های زرد و نارنجی قدم می زنم. برای دوباره شنیدن خش خش شان مسیری را انتخاب می کنم و راه آمده را باز می گردم. بارها و بارها این کار را با لبخند و ذوق وصف ناپذیری تکرار می کنم. شده ام مثل کودکی  که کفش جغجغه ای پا کرده و برای درآوردن صدای کفش هی راه می رود. نمی دانم برای کسی که که سی سالگی را رد کرده اینجور ذوق کردن ها طبیعی ست یا نه؟

انگار کودکی دستم را می گیرد و می کشد و من دنبال ذوق هایش می دوم. شاید هم وقت اضافه ای که برای زندگی به من هدیه شده سر ذوقم آورده. قدردانم کرده. گاهی معجزه زندگی شگفتی های بی  نظیری پیش رومان می گذارد. باید در سکوت فقط تماشا کرد و پر از لذت شد.

  • زهرا خدری

آواز بی برگی

چهارشنبه, ۶ آذر ۱۳۹۸، ۰۸:۲۱ ق.ظ

تا چشم سوی دیدن داشت بی برگی بود و عریانی. طبیعت به بهایی اندک طراوتش را به پیشکشی پاییز برده بود؛ بی تردید بهای ناچیزی است تماشای رقص باله زنی نارنجی پوش با رخی زرد، گیسوانی سرخ و آوازی که گویی ناله برگی ست در حال جان دادن، زیر گام های مردی با کفش های براق.

طبیعت، مخمور از شراب کهنه پاییز به تماشای تن رنجور خویش نشسته بود. زن نارنجی پوش همچنان می چرخید و می رقصید و آواز بی برگی سر می داد. بادی سرد و منحوس زوزه می کشید. ابرهای تیره و هولناک مجال نورافشانی را از خورشید ربوده بودند. آبی آسمان، سیاهی را تاب نیاورد. غرید و باریدن گرفت. طبیعت مستی از سر فکند، بار دیگر جان گرفت؛ و ناله های زن نارنجی پوش زیر گام های مرد خاموش شد.

  • زهرا خدری

یک بعد از ظهر دل انگیز تابستانی

سه شنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۸، ۰۲:۰۴ ق.ظ

عکس:مریم سمیع زادگان

تابستان های جنوب، تک آفتاب که می شکند عصرهای دل انگیزی دارد جان می دهد برای قدم زدن توی مسیر پیاده روی  نزدیک خانه. روی سنگفرش هایی که هر دوسویش چمن کاری است و گله به گله شاه توت و انواع اطلسی کاشته شده. روبروی آینه قدی اتاق شانه ای به موهایم می کشم. مانتوی مشکی بلندی به تن می کنم و روسری قرمزی که پر از گل بوته است را سر می اندازم. آرا ویرا توی خون ما زن هاست حتی برای قدم زدن توی یک بعد از ظهر تابستانی در یک جای دنج و خلوت که ظاهرا قرار نیست  آدم آشنا و مهمی را ببینیم؛ همچنان وسواس به خرج می دهیم.

لبخندی، بی دعوت روی چهره ام می نشیند. ذهنم خالی است خالی از گذشته، خالی از آینده؛ و پر است. پر از همین لحظه، همین لبخند، همین حس خوب، همین چهره قاب شده با روسری قرمز گلدار. من همینم؛ همین دختر خوشحال توی قاب آینه که لب می زند:"جانا! زندگی همین لحظه هاست؛ همین لحظه های آرام، همین لحظه های خلوت." وقتی باور داشته باشی که همه لحظه ها، هم خوب و هم بدش، پیشکشی است دیگر چرتکه نمی اندازی. دو دو تا چهارتا نمی کنی. دندان اسب پیشکشی را نمی شمارند. می شمارند؟  دختر توی آینه با نگاه گیرایش زل می زند توی چشم هایم و لب می زند:" زندگی را نفسی جانانه بکش زیبای من."

میانه ای با تنهایی ندارم برای قدم زدن توی یک بعد از ظهر دل انگیز تابستانی نفر دومی هم باید باشد. دست کم من اینطوری ام باید کسی باشد تا ذوق هایم را با صدای بلند تحویلش دهم. کسی که وقتی از درخت توتی آویزان می شوم هی در گوشم نجوا کند:"زشته. غیر تو کسی آویزون این درختا نشده."  لبخند پهنی به خودآزاری اش می زنم و بی اعتنا به پچ پچ های رفیق خجالتی، تقلایم را برای گرفتن شاخه های بالا دستی که توت های رسیده تر و آبدار تری دارند بیشتر می کنم و با ولع دلی از عزا در می آورم. برای او هم می چینم. روی نیمکتی می نشیند. دانه دانه میخوردشان. با چشمانی متعجب و درشت نگاهش میکنم لبخندی که می آمد روی لبانم بنشیند  را قورت می دهم.

 گپ می زنیم. کمی هم آدم ها را تماشا می کنیم. مثلا پیرمرد خوش پوشی که دستانش را از پشت به هم گره زده و غرق افکارش مسیر را تا انتها می رود و باز می گردد یا دختر جوان تنهایی که روی نیمکتی  پا روی پا انداخته و بستنی توی دستش را مثل بچه ها لیس می زند.

هوا رو به تاریکی می رود و صدای اذان از مسجدی که انتهای همین مسیر است به گوش می رسد. مناره های فیروزه مسجد از اینجا هم پیداست و من چقدر دوستشان دارم. حس خوب امروزم را گره می زنم به لحظه دیدار با تنها آرام جانم و در آغوشش حل می شوم. زندگی تکرار همین لحظه هاست. همین لحظه های ساده، همین لحظه های آرام.

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۲۸ خرداد ۹۸ ، ۰۲:۰۴
  • زهرا خدری

بهار گیسوانش را افشان کرده

پنجشنبه, ۱ فروردين ۱۳۹۸، ۰۱:۱۸ ق.ظ

زمستان را مجالی نیست. تنها دقایق اندکی تا تحویل دیگر برای نو شدن و تازه شدن باقی مانده. بهار گیسوان معطر به گل های وحشی اش را افشان کرده و نسیم، عطر طره های مشکینش را به همه سو می برد. طره هایی که رایحه اش جان را تازه می کند و نوید عیدی میمون و مبارک را می دهد. سوگولی فصل ها دلبرانه و دامن کشان می آید و کوبه های دلمان را برای نو شدن می کوبد. اگر بانوی بهار، در دلت را کوبید در به رویش بگشای و تحفه بهاریت را بستان. سبدی سیب سرخ محبت، سنبلی دلبر، سبزه زندگی و سفره مهربانی. پیشکشی های بهار را کنار آب و آیینه، روی طاقچه دلت بچین. آینه قلبت را با زلال آب، غبار بزدایی، خدای جان را بخوان و حول حالنا بخواه تا بار دیگر برویی و همچون جان گرفتن زمین در بهار سبز شوی، دلبر شوی.

  • موافقین ۵ مخالفین ۰
  • ۰۱ فروردين ۹۸ ، ۰۱:۱۸
  • زهرا خدری