اطلسی های تر

سرانگشتان روح من نوازنده این نت هاست. با گوش احساس بشنوید. با چشم احساس بخوانید.

خش خش برگ های احساس

پنجشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۷، ۰۳:۲۳ ق.ظ
لابلای برگ های پاییزی، برگ احساسی را، پیشکش لحظه های پاییزی ام یافتم. حس قشنگش را بوییدم و گوشه طاقچه دل، در صندوقچه خاطرات، به یادگار نگاه می دارم.

سرخی عشق را، نارنجی محبت را، اخرایی دوست داشتن را بی اعتنایی نشاید!

پاییز را دوست بدار. دست در دست بانوی احساس، سلانه سلانه کوچه های دلدادگی را قدم بزن. پاییز به افتخارت کوچه ها را مفروش برگ هایش کرده. نارنجی های چشم نواز پاییز را در قاب چشمانت جای بده و بگذار ملکه قلبت رنگین کمان پاییز را در تابلوی چشمان تو به تماشا بنشیند. صداقت و پاکی را در زاویه دیگر چشمانت بریز و فراروی بانوی دلت بگذار تا به خش خش برگ های احساست ایمان بیاورد!
#زهرا_خدری

خش-خش-برگ-های-احساس

  • زهرا ...

شرابی سرخ تر از سرخ

چهارشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۵۲ ق.ظ
کدام درد اینگونه مچاله ات کرده؟ زندگی کدام غم را به جانت انداخته که اینگونه چمباتمه زده ای و گرد پیری بر محاسنت جلوه می فروشد؟! تن رنجورت کتاب قصه کدام ماجراست؟ خوره کدام دل مشغولی از فربگی تنت کاسته و پوست و استخوانی بر جای گذارده؟ به من بگو اهل کدام دیاری؟ در دیار تو نیز جام ها آکنده از خون دل مردم است؟ شرابی سرخ تر از سرخ؟ دستان پینه بسته ات رد بوسه کدام ظلم و جفاست؟ کم سویی چشمانت را کدام سورمه شفابخش، مرهم است؟ بوستانی پس زمینه تصویرت نمی بینم. رد گام های خوشنودی را در سیمایت نمی یابم. چه خوب بود اگر نقاش روزگار، طرح یک لبخند بر لبانت می نشاند!

#زهرا_خدری

شرابی-سرخ-تر-از-سرخ

  • زهرا ...

ماهی ها حریر نور به تن کرده اند

دوشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۰۱ ق.ظ

زیر آسمان شب، با سکوت وعده دارم. لب حوض هشت ضلعی با ماهی قرمزهای زیبایش می نشینم. آب را نوازش می کنم. خنکایش که زیر پوستم می دود؛ گویی نوازشم را با بوسه ای نرم و آرام پاسخ می گوید. آب، راه و رسم مهربانی را بهتر از ما آدم ها می داند. به وقتش، در گنجه پاکی و زلالی را می گشاید و تحفه ای از مهر پیشکشت می کند.

و مهتاب در خاموشی شب، نور لطیفش را توی حوض ریخته و گوشه ای از حوض، بزم ماهی قرمزها را به تماشا نشسته است. ماهی ها حریر نور به تن کرده اند و گرداگرد مهتاب  به رقص درآمده اند.

من و مهتاب، میهمان سکوت و آرامش شب یم. مهتاب را نمی دانم از چه دلتنگ است! اما گاهی آدم ها دلت را می زنند. باید دست چین شان کنی. تعدادی شان را باید از زندگیت، لیست تماس ها و دیدارهایت دور بریزی. انگار ماهی ها تو را بهتر می فهمند. تو را بهتر می شنوند. گویی آغوش شب، مهربان تر است. تن احساسم را به آغوش شب می سپارم. بوی آغوش خدا را می دهد. دل گویه هایم را لب حوض، با مهتاب می گویم. می دانی که! مهتاب، به خدا نزدیک تر است!

#زهرا_خدری

  • زهرا ...

جام جهان نمای چشمانت

سه شنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۰۴ ق.ظ

می دانی؟ تلاقی چشمانم با سیه فام چشمانت معجزه بود. همان معجزه معروف: عین، شین، قاف. همان که بذرش نایاب است و کشتگاهش آن سوی دشت های دل. همان که وقتی جوانه می زند و می روید می شود تارتنک دلت؛ عصاره جانت را می فشارد و باده عشق در کام احساست می ریزد و تو به سلامتی اش، صراحی را لاجرعه سر می کشی.

به سلامتی چشمانت!

چشمان تو مرا می سراید. آرام و عاشقانه می سراید. زلال چشمان مهربان تو انعکاس تصویر من است در حوض نگاهت. من ساعت ها لب حوض نگاهت می نشینم و عاشقانه هایت را از بر می کنم.

به سلامتی چشمانت!

نگاهت می کنم. زمزمه چشمان تو طنین تیشه فرهاد است در بیستون. نجواهای عاشقانه خسروست در گوش شیرین. مویه های مجنون است در فراق لیلی و قصه های شهرزاد قصه گوست در دل شب. شاید هم چکاچک شمشیر پهلوانی است روئین تن برای تصاحب زیبا رویی!

به سلامتی چشمانت!

من و تو همان نیمه هایی هستیم که به قول آن دوست، روزی دست های خدا را رها کردیم و در وادی عشق گم شدیم. اکنون سهم من از تو سیاه دوست داشتنی چشمانت است و سهم تو از من رویای چشمانم. یادت باشد، در دوئل چشمانمان، قهرمان بلامنازع فتح چشمانت من بودم.

به سلامتی چشمانت!

می دانی؟ من، جم بودم و چشمان تو جام. من جاودانگی را، آب حیات را در ظلمات چشمان تو یافتم اما دریغ از یک جرعه! سهم من از تو فقط سیاه چشمانت بود.

به سلامتی چشمانت!

#زهرا_خدری



پی نوشت: متن زاییده تخیل است. صرفا برای شرکت در فراخوان رادیو.

چالش رادیو بلاگی ها( جام جهانی چشمانت)

  • زهرا ...

یک نیلوفر آبی تقدیمتان!

سه شنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۰۹ ق.ظ
مهربان خالق طبیعت، بار دیگر قلم موی نقاشی اش را بر تابلوی طبیعت کشیده و طرحی نو در انداخته است؛ طرحی ملون از شکوفه های نو رسته، سبزه زاران زمردین و نیلی آرام و مینایی آسمان. سرما بساطش را برچیده و اعتدال بهار فرش گسترانیده است. نوای ساز و دهل و عطر دل انگیز بهار شور و حالی نو به راه انداخته و غبار دل ها را زدوده است. خورشید امید بار دیگر در آغوش آسمان لبخند می زند و با پرتوهایش، دلمردگی ها را التیام می بخشد.
دقایق اندکی تا نوای حول حالنا باقی مانده...
یک نیلوفر آبی تقدیمتان!

پی نوشت: ایرانیان باستان در نوروز، نیلوفر آبی به میهمانانشان هدیه می داده اند. برگ های نیلوفر آبی نماد  ماه های سال نیز بوده است...


یک نیلوفر آبی تقدیمتان


مهربان خالق طبیعت، بار دیگر قلم موی نقاشی اش را بر تابلوی طبیعت کشیده و طرحی نو در انداخته است؛ طرحی ملون از شکوفه های نو رسته، سبزه زاران زمردین و نیلی آرام و مینایی آسمان. سرما بساطش را برچیده و اعتدال بهار فرش گسترانیده است. نوای ساز و دهل و عطر دل انگیز بهار شور و حالی نو به راه انداخته و غبار دل ها را زدوده است. خورشید امید بار دیگر در آغوش آسمان لبخند می زند و با پرتوهایش، دلمردگی ها را التیام می بخشد.
دقایق اندکی تا نوای حول حالنا باقی مانده...
یک نیلوفر آبی تقدیمتان!

مهربان خالق طبیعت، بار دیگر قلم موی نقاشی اش را بر تابلوی طبیعت کشیده و طرحی نو در انداخته است؛ طرحی ملون از شکوفه های نو رسته، سبزه زاران زمردین و نیلی آرام و مینایی آسمان. سرما بساطش را برچیده و اعتدال بهار فرش گسترانیده است. نوای ساز و دهل و عطر دل انگیز بهار شور و حالی نو به راه انداخته و غبار دل ها را زدوده است. خورشید امید بار دیگر در آغوش آسمان لبخند می زند و با پرتوهایش، دلمردگی ها را التیام می بخشد.
دقایق اندکی تا نوای حول حالنا باقی مانده...
یک نیلوفر آبی تقدیمتان!


نویسنده روشا مجد(roshamajd.blog.ir)

  • زهرا ...

یلدا بانوی شب شعر و قصه

چهارشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۶، ۰۸:۲۴ ب.ظ

به آسمان نگاه می کنم. برف، آرام و سنگین می بارد. زیر چتر شب خبرهایی است. ترانه ای به گوش می رسد گویی ترانه زمستان است؛ همان که یلدا بانوی شب شعر و قصه، قرن هاست که می سرایدش. گوش نواز و نجواگونه؛ همچون آواز افسونگران دریا.
یلدا، قاصد زمستان است که سوار بر اسب سیه فام شب شده تا خبر آمدن زمستان را به اهالی زمین بدهد؛ همان ها که در کلبه های گرم و باصفایشان، زیر آسمان پرمهر خدا زندگانی را بغل کرده اند و عاشقانه نثارش می کنند؛ همان مردمانی که دانه های دلشان اناری است؛ همان ها که چشم روشنی شان مهر است و پیشکشی شان لبخند. مردمانی که همزاد مهرند و می دانند که زندگی هدیه خداوند است. آری، یلدا قاصد فصل سرماست برای زمین و زمین دیار آفتاب است؛ دیار عشق و شادی! تا بوده غم و اندوه تابوی دیار آفتاب بوده. از روزگاران دور، در این دیار پاسبانان در کوی و برزن غم را به غل و زنجیر می کشیدند و در سیاهچال می انداختند. آنان تنها روشنایی را برمی تابیدند و بس!
یلدا شبی است که گنبد مینا، چلچراغ هایش چشمک زنان ناز می ریزند و دلبری می کنند. مردمان دیار آفتاب در این شب پر ستاره به یمن قدوم خورشید، الهه مهر! تا پگاه صبح دست افشان و پای کوبان، گیسوان سیه و بلند یلدا را شانه می زنند و می بافند تا با افسون دست ها و زمزمه هایشان یلدا به خوابی عمیق فرو برود و خورشید، میترای صبح رخ بنماید. خرم روزی است آن روز که ایزد مهر(خورشید) چشم به جهان بگشاید.

حالتان خوب، فالتان خجسته و یلداتان شاد!

#زهرا_خدری


یلدا بانوی شب شعر و قصه

  • زهرا ...

عروسک گلی خودم شدی

يكشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۶، ۰۴:۳۲ ب.ظ

می گوید: بی همتا! چه بازی زیبایی به راه انداخته ای با شبنم هایی که عصاره دردند. هان؟! تیله های خوش دستی اند، نه؟! چه لذتی دارد بازی با آن ها! اینگونه نیست؟ بی شک می گویی: تو را چه؟! آنگاه که روحم را در تو دمیدم و تو را سرشتم، عروسک گلی خودم شدی. هرگاه اراده کنم تو را می شکنم. اصلا بارها و بارها می شکنمت، با اشک هایت تیله بازی می کنم. کوه ها را بر سرت فرو می آورم. ادعایی داری؟ اصلا می توانی ادعایی داشته باشی؟! می خواهم لگدمالت کنم. مشت های روزگار لاکردار را به جانت بیندازم. حرفی است؟! و او چه عاجزانه و غریبانه نفس را در نطفه خاموش می کند. نطق حق است دیگر؛ پاسخی ندارد.

#زهرا_خدری

  • زهرا ...

باران ارکستر سمفونی خداست.

جمعه, ۱۰ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۳۶ ب.ظ

باران که می بارد، پنجره احساس را باید گشود و او را دعوت کرد به  نوشیدن یک ماگ، شکلات داغ یا یک فنجان چای زنجبیلی. با باران باید کوچه های احساس را قدم زد و عاشقانه سرود. سمفونی باران را از پشت پنجره احساس، باید تماشا کرد. می دانی؟ باران، ارکستر سمفونی خداست؛ قطره های باران می نوازند و می خوانند و خدا رهبری می کند ارکستر باران را. چه قطعه ای می شود قطعه باران! گوش نواز و موزیکال. قطعه ای که مسیح فصل هاست.

#زهرا_خدری

  • زهرا ...

بوسه های باران

پنجشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۳۸ ب.ظ

بغض آسمان بلأخره ترکید. مگر می شود طبیعت، نفس های آخرش باشد و آسمان اشک هایش جاری نشود؟! باران، اشک آسمان است که گاهی هم به وقت پاییز، از آبی چشمانش جاری می شود و بر بالین طبیعت می چکد. گویی آسمان مرگ زمستانی طبیعت را در رخساره زرد پاییزی اش به تماشا نشسته و عزای پیش از موعد به راه انداخته! نرم نرمک می بارد و تن رنجور طبیعت را بوسه هایی از جنس دلتنگی می زند.

#زهرا_خدری

بوسه های باران

  • زهرا ...

شریان های عشق، به سوی کربلا

چهارشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۴۳ ب.ظ

امروز چهلمین روزی است که ارباب عشق به میعادگاه آسمانی اش پرکشیده. زمین قرن هاست که سوگوار داغ این فراق است؛ داغی که نه تنها گذر زمان نتوانست التهابش را بکاهد بلکه کوره آتش شد. نه! آتشفشان شد. گدازه های عشق حسین از دل زمین جوشید و جاری شد. زمان، هوا، سرمای فصول و دل های یخ زده، هیچ چیز و هیچ کس نتوانسته و نمی تواند گرمای عشق حسین را سرد کند. عشق ارباب همه سردی ها را در گرمای خود حل می کند. می خروشد و می جوشد. شریانی می شود که شاخه هایش همه زمین را فرا می گیرد و نقطه وصل شریان های عشق و دلدادگی، کربلاست. کربلا! سرزمین غم و اندوه؛ همان که حضرت آدم در فرودش به زمین به آنجا که رسید، سینه اش تنگ شد و غمی ناخواسته بر دلش چنگ زد. همان سرزمینی که خاکش با نوشیدن خون حسین توتیای شفا بخش شد. همان نقطه وصلی که رهروان عشق حسین روزها و هفته هاست که با پای پیاده رهسپارش هستند. در این زمانه بیابانی نیست و راه هموار است. کوله های عشق بر دوش و موکب های معرفت و بصیرت برپا؛ موکب هایی که خوراکشان، عشق تزریق می کند به جان پیاده های سفر کربلا. داستان حسین و عشاقش فراتر از مثلث های عشق زمینی است. برای عشق حسین اضلاعی تعریف نشده. معشوق حسین است و عشاق، بی نهایت به توان همه انسانیت و آزادگی.

#زهرا_خدری


  • زهرا ...